«سیاست» و «سیاستورزی» در نوشتههای نظریهپردازان و نیز لغتنامهها، سیاست تدبیر امور کشور و جامعه خوانده شده است. که البته مجموعه قوانین مدون، مرزهای قدرت اجرایی یا سیاستورزی برای دولتهای حاکم را مشخص میکند. سامان بخشیدن به امور براساس «عدالت» در همه جوانب زندگی فردی و اجتماعی در کشورها منوط به اجرای سیاستورزی درست و مطلوب از سوی دولتهای مستقر و حاکم است.
دولت موفق را دولتی میخوانند که فراست لازم و بهینه را برای پیشرفت «مُلک و ملت» داشته باشد. نظرپهپردازان علوم سیاسی، سیاست را داشتن قوانین لازم و مطلوب میخوانند که این روزها برنامههای مدون از طریق مجلس و از سوی نمایندگان مردم، شرح و تفسیر میشود. اما در تفسیرهای نظری خود نیز آوردهاند، سیاست مطلوب، همان متن قوانین مدون است که برآمده از آرای نمایندگان واقعی مردم در مجلس باشد. برای زنده سازی قوانین(متن) ملّی، نیاز به اجرای مطلوب از سوی سیاست ورزان مدیر و مدبّر است که همواره برای رفاه عمومی احاد ملت در تلاشند. از این منظر دولت موفق، دولتی است که فراست اجرایی در بهرهمندی از قوانین مدون برای پیشرفت کشور را داشته باشد.
دولت یا «سیاست ورزان» صاحب تدبیر از نگاه ملتها و در تعریف مدرن دولت (نمایندگان احزاب) برای مدتی معین، مشخص و محدود مدیریت و مسئولیت «سیاستورزی» را به عهده میگیرند تا انتخابات سراسری و عمومی بعدی موفقیت یا عدم موفقیت آنها در اجرای سیاستها بار دیگر از سوی آحاد ملت محک بخورد.
سیر حرکت «دولت و ملت» رأی مردم به ویژه از مسیر احزاب و معرفی برنامههای آنها در اصطلاح سیاسی گاهی گرایش به احزاب «چپ» یا «راست» و البته «میانهرو» مدام در چرخش و تعیین کننده میشود. دولت با «تدبیر» فقط در گذر ایام با تفسیر و تحلیلهای نظری آنها از سوی جامعه ارزیابی نمیشوند که برنامهریزها در ساحت اقتصادی ـ مالی و حل مشکلات معیشتی و کاستیهای فرهنگی واجتماعی رد میشوند یا مورد قبول شهروندان قرار میگیرند. اینجاست که تعریف سیاست یعنی تدبیر اگر چه در مفهوم آن هم «مطلق» باشد، تابع تحول سیر مداوم از گذر ایام و سربرآوردن مشکلات جدید میشود تا آنجا که سیاستمدار صاحب قدرت تدبیر، تابع تشخیص صحیح زمان و سیر تحولات آن در کشورش میشود. نظریهپردازان سیاسی اگرچه تعریف لغوی سیاست یعنی تدبیر را هم باور داشته باشند اما آن را ایستا و متصلب نمیشمارند و میگویند، سیاستمدار معقول و مطلوب جامعه باید فرزند زمان خویش باشد.
در گذر مفهومی (نظری) و سیر تحولات تاریخی جوامع و به ویژه کشورها و روابط دولتها، سیاست اگر چه همچنان ریشه تعاریف تدبیر را دارد، اما امروز اغلب نظریهپردازان سیاسی، تعریف شاخص سیاست را «قدرت» و بهرهگیری بهینه از قدرتمداری دولت و ملت میشمارند. تعریف دیگر (دوم) از سیاست، یعنی «قدرت» در روزگار ما رایج و باور جوامع و دولتهای حاکم شده است، تا آنجا که اکنون در رشته تحصیلی روابط بینالملل، سیاست تدبیر صحیح از به کارگیری «قدرت» شده است. جهان را دولتهای قدرتمند، تدبیر مدیریتی میکنند و پذیرش این واقعیت اجتناب ناپذیر است. در جهان امروز «قدرت» همراه و همزاد برتری تکنولوژیکی در همه ساحتهای اقتصادی، فرهنگی و مدیریتی شده است. تا آنجا که «تکنولوژی برتر» مفهوم عملی «تدبیر برتر» در سیاستورزی دولتها شده است. زمانی که براساس نظریهپردازیها «مائو» در چین، جهان به اقطاب، اول، دوم و سوم، شرح تفسیر شد، وی تدبیر پیروز را قدرت برتر انقلابی مردم و حاکمیت آن میدانست و جهان را در دو ساحت یا «بلوک» چپ مارکسیسم و راست سرمایهداری غرب ارزیابی و نقد و تفسیر میکرد. «مارکسیسم» هم در «مسکو» و هم در پکن، فرو پاشید و در اساس مفهومی، سرمایه و سرمایهداری نیز تغییرات بنیادین پیدا کرد. مفهومی نو به نام «جهانی شدن» به سرعت فراگیر و با فروپاشی دیوار «شرقی ـ غربی» برلین. موضوع روز شد. بسیاری از مراکز علمی و دانشگاهی در جهان، دستاورد «جهانی شدن» را بالاترین، مهمترین و فراگیرترین مفهوم «تدبیر» برای زیست معقول در روابط بینالملل و جامعه بشری شرح و تفسیر میکردند و از این زمان و گستره مفهومی «جهانی شدن» بود که، «انقلاب» به روایت تاریخی و سنتی آن به بایگانی تاریخ سپرده شد؛ اما اکنون شاهدیم که مفهوم «جهانی شدن» در واقعیت چرخه مدیریت «قدرت برتر» به ویژه در اقتصاد و فن آوری مستحیل شده است و در بالاترین تشکل بینالمللی «سازمان ملل متحد» و در رأس آن «شورای امنیت»، سه قدرت برتر حاکم در جهان یعنی آمریکا، روسیه و چین اساس چرخه تدبیر قدرت و قدرتمداری را در سراسر جهان تعیین، تفسیر و عملی میسازند.
دیگر از مفهوم پرطمطراق جهانی شدن خبری نیست و در بایگانی تاریخ دولتمداری مدفون شده است! تدبیر یا «سیاستورزی» فعالسازی داشتههای ملی و رساندن آن به مرزهای آشکار توان ملی یا سرمایههای ملی یا قدرت تعیین کننده کشوری در محاسبههای داخلی منطقهای و بینالمللی است.
در محدودیت «نوشتاری محک» جای شرح و تفسیر به ویژه با نشان دادن تحولات منطقهای و بینالمللی نیست. آن هم در جهانی که مدام در تلاطم است، اما، شاید نقد تاریخی آن هم تاریخ سیر تحولات ملی و باورهای دینی و مذهبی ما در آشفته روزگار این روزها، ضرورتی است که آن را «حوالت» به صاحبنظران تاریخ سیاسی ما از نهضت مشروطه تا انقلاب اسلامی میدهم. چه شد که این گونه شدیم!؟
در پایان محک امروز به روایتی از«ملکالشعرا بهار» که بیشتر او را شاعری برجسته میدانیم یا چنین به ما و نسل ما معرفی شده است بسنده میکنم که از صدر مشروطه گام به گام تجربه آزادی خواهی و عدالت محوری را در گفتهها و نقدهای اجتماعی، دولتمداری و تضاد و رقابتهای سیاسی، احزاب و تشکلهای «راست» و «چپ» به رشته تحریر در آورده است. بهار در اوج بحرانها و تلاطم سیاست ورزیها برای کسب «قدرت» چنین نوشته است:
«… آن روز دریافتم که حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات برپا شود، صالحتر است و باید همواره به دولت مرکزی کمک کرد و هوچیگری و ضعیف ساختن دولت و فحاشی جراید به یکدیگر و به دولت و تحریک مردم ایالات به طغیان و سرکشی برای آتیه مشروطه و آزادی (کم و بیش مترادف با هم بودند.) و حتی استقلال کشور زهری کشنده است.»
آن روزها تجربه موفق مشروطهطلبی در ایران چنان رو به افول نهاد و تا سربرآوردن دیکتاتوری دچار هرج و مرج فراگیر شد که شد آنچه که نباید میشد!
ابوالقاسم قاسم زاده
روزنامه اطلاعات، مورخه 1401/09/30، شماره 28287، صفحه 2.